درد دل...

بعضی جاها میگن غصه هاتون رو ثبت نکنید. جوری باشه که اگه هم نوشتید بعدش بتونید بریزیدش دور

آدم دلش که میگیره، ناراحت که هست میگه چرا ننویسم؟ به خودش میگه اخه دلم داره میترکه!!


از طرفی،  اکثر، شاید 99 درصد!، از ناراحتی های من، اونایی که به رابطه ام با شوهرم مربوط میشه؛ مثل بارش ابر بهاری میمونه. بعضی وقتها شاید چند روز هم طول بکشه، ولی بعدش طوری تموم میشه که انگار از اول نبوده!


ولی مگه میشه به دل غصه دار اینو حالی کرد؟؟


غصه ی الانم اینه که شوهرم تقریبا ماهی یکی دو بار، جدیدا ها، میره با دوستهاش اینور و اونور برای یکی دو روز.


بعد من غصه م چیه؟ اول که تنها میمونم. دوم که من رو این جاها نبرده. البته توی این چندسال شاید،  شاید،چند بارمن رو برداشته که جایی خارج از شهر ببره. دفعات دیگه که رفتیم رو مهمون داشتیم و به واسطه مهمون رفتیم.


سوم! من اگر برم مثلا تهران، که تا حالا شاید سالی یه بار شده؛ فقط بخاطر دیدن دوستم که اونم چون راهم دوره جور دیگه ای اصلا نمیتونم ببینمش، با ناراحتی شوهرم روبرو میشم!!


فکر که میکنم تا ببینم بیشتر از همه، چی آزارم میده، میبینم که تنها موندن خیلی عذاب بزرگیه برام، در حالی که با خودم مثلا فکرکرده بودم همسرم امشب وقتی بیاد فلان خوراکی رو میارم میشینیم کنار هم میخوریم و وقت میگذرونیم، و بعد یوهو اون یه کم قبل از اومدنش خبر بده که لباس برام بذار میخوام با دوستام برم سرعین!


دوم ، وقتی که شدیدا درگیر بی پولی هستیم  و قسطهامون عقب افتاده و برای خونه قادر به خرید خورد و خوراک مناسب نیستیم، همسرم بجای کار کردن وقتش رو با این چیزها پر کنه. این خیلی عذابم میده. 


با اینکه الان ها کمتر غصه ی شرایط مالی رو میخورم و میگم خب خودش میدونه که چکار بکنه در درجه ی اول اونه که شرایط مالی به گردنشه بهرحال،.. ولی فشار روی من هم هست بخاطر خرج و مخارج خونه و زندگی...


اول تنهایی... دوم اینکه من رو چندان جایی نمیبره.. سوم شرایط مالی....


شوهر من محبت میکنه بهم و توی کلام و رفتار دوست داشتنش رو نشون میده

شوهرمن وقتی دلم یه خوراکی یا لباس میخواد اگه پولش رو داشته باشه دریغ نمیکنه

مدتهاست دعواها و قهرها رو کش نمیده برخلاف قدیمترها


و مطمینا چیزهای دیگه که الان به ذهنم نمیرسه


ولی کاش من رو هم این جاهایی که خودش میره برده بود منم نیاز به تفریح دارم اخه...


بخدا روم نمیشه به کسی از دور و بری ها بگم شوهرم با دوستهاش رفته سرعین! درحالی که من نرفتم و اونا بگن عه تو رو نبرده هیچوقت؟؟




منبع این نوشته : منبع
شوهرم ,مالی ,شرایط ,خودش ,شاید ,شرایط مالی

خدایا...

چه داستانی شد!!!

امشب داداشم یوهو زنگ زد که پدر عروس جدید  به شماره ای که باهاش بهش زنگ زده بودیم و اجازه برای خواستگاری گرفته بودیم اس ام اس بلند بالای محترمانه ای داده و گفته من از چیزی خبر نداشتم و وقتی اجازه خواستید بگیرید شوکه شده بودم و برای همون گفتم که تشریف بیارید. ولی بعدا بررسی کردم و دیدم به دلیل دوری راه و مسایل دیگه به صلاح نیست این ازدواج! انشالله خدا دختر بهتری نصیبتون کنه و ...

نمیتونم بگم چقد شوکه م


داداشم داره دیوونه میشه


عروس جدید قراره با پدرش همچنان صحبت کنه و گفته به هر قیمتی راضیش میکنم حتا توی روش اگه بخوام وایسم! و قرار شده دوباره خبربده تا مامان دوباره زنگ بزنه و بگه که ما میاییم


مسیله اینه که بابای من اگه خبردار بشه که پدرش همچین حرفی زده کلا میزنه زیر همه چیز!


خدایا چه کنیم اصلا باورم نمیشه


خدایا.........


یعنی میشه تا فردا خبرهای خوب بشنویم


یعنی میشه


خدایا....


حالم خوب نیست!! واقعا نیست.. هربار یادم میاد که نکنه کل قضیه منتفی شه، انگار آوار میریزن سرم... از درون میلرزم... خدایا مددی..


داداشم امشبو چطور خوابید؟؟ نمیدونم! من که از توی تختخواب رفتن وحشت زده م... با خودم میگم بمیرم براش! صبح بیدار میشه و اولین چیزی که یادش میاد همینه و دنیا آوار میشه براش...


خدایا چی میشه خوب پیش بره؟؟


اقرار میکنم که میترسم! میترسم که نکنه پدرش درست بگه و به صلاح نباشه؟؟ و بیشتر از همه از کابوس خوب پیش نرفتن و سر نگرفتن این ازدواج میترسم... خدایا کمک کن...


دلم میخواد هی بنویسم! الکی بنویسم تا فرداشب برسه و معلوم شده باشه همه چی .. پدرش با دل صاف راضی شده باشه... هرچند که سخته؛ بخوای دخترت رو بفرستی شهر دیگه زندگی کنه! حق داره... ولی ...ولی.... چی بگم که دلم داره میترکه که نکنه که نشه؟؟ نکنه...


خدایا خدایا خدایا.........






منبع این نوشته : منبع
خدایا ,نکنه ,میشه ,پدرش ,میترسم ,خدایا خدایا ,خدایا خدایا خدایا

مرا چه میشود آیا

چهارشنبه غروب فاینال زبان

چهارشنبه شب حرکت به سمت تهران چون فرداش عروسی دعوتیم

ماشالا انقدم کلاس زبان سنگین شده، از اول هفته آزمایشگاه نرفتم بخاطر فاینال

منم چند روزه بی انرژی ام نمیدونم داستان چیه

قراره تهران هم کلی بهم خوش بگذره ولی بازم بی حس و حال و خوابالوام

دیشب سشوار داشتم میکشیدم زد یه تیکه از موهامو سوزوند و جدا کرد انقد غصه خوردم براش

از کارای خونه تکونی کلااا عقبم اصلا فرصت نشده انجام بدم خونه رو نگاه میکتم افسردگی میگیرم

کم خواب شدم همه ش بی حال و خواب آلوام ولی خوابم هم نمیبره 

کلا نمیدونم چخبره چمه چهار پنج روز اخیر

با خودم میگم امتحانمو بدم حالم بهتر میشه یحتمل

بعدشم بیام بیفتم به جون خونه

بوینیم چی میشه


آخر اسفند حتما میام میگم به به چقد خوبه همه چی

حتااا شایدم بعد از تهران برگشتن خوب باشه حالم 




منبع این نوشته : منبع
تهران

رفتیم و برگشتیم!!

اوهو!! یادم رفت بیام بنویسم


جمعه هفته ی پیش این موقع، توی شهر عروس  جدید بودیم و درحال فعالیت و آماده سازی جهت خواستگاری عصر همون روز!!


روز قبلش، هم ما و هم مامان اینا مسیر رو اشتباه رفتیم!! و باعث شد یه کم دیرتر برسیم


ما یه نیم ساعت زودتر از مامان اینا رسیدیم و رفتیم هتلی که قرار بود بریم رو پیدا کردیم


ولی آخ آخ آخ آخ از هتله خب شهر کوچیک بود و طبیعتا سالی چند نفر شاید میرفتن هتل، برای همین کلا رسیدگی نمیشد بهش


سه تا اتاق گرفتیم و شب خوابیدیم صبح هم بابا زود پاشده بود رفته  بود کوه


خلاصه صبحونه و حموم رفتن ملت و گل و شیرینی خریدن و ناهار و آرایش و .... 


ساعت 5 اینا رفتیم خونه شون


بسیار آدمای خوب و ساده ای بودن. پدرش از اول برخورد خیلی خوبی داشت ولی توی حرفهاش نشون میداد که با راه دور چندان موافق نیست ولی کم کم که گذشت نرمتر شد و توی حرفهاش هم یجورایی  اشاره کرد که بچه ها گفتن که باید بشه و چاره ای نیست


یکی از فامیلهاشون فوت کرده و گفتن بمونه برای بعد ماه رمضون


قراره تحقیق کنن و چون اینجا کسی رو نمیشناسن خود پدرش قراره بیاد برای تحقیق که بنظرم خیلی جالبه!


خلاصه که اینطوریا


کار آزمایشگاهم به مشکل خورده و این روزا درگیرشم احتمال آلودگی توی کارم هست و اگه اثبات بشه باید دوباره از اول کار کنم!!!



تا یکی دو روز دیگه معلوم میشه... توکل به خدا...





منبع این نوشته : منبع
رفتیم ,اینا

...........

بدجور خرابم بدجور

داغونم


حال خودم رو نمیفهمم


درگیر داداشم ایم... کسی رو میخواد و چندماهه که حرفش رو با بابا زده.. و الان که میخواد اقدام کنه بابام تازه ساز مخالف هاش شروع شده .... 


بقدری امشب حال داداشم خراب بود که خونه پیشش موندم و نرفتم مهمونی.. 


وای از اون استیصالی که توی چشماش بود و با اون چشم ها و با اون اضطراب به من زل می زد که چه کنم؟ و وای از اون امیدی که توی چشمهای من جستجوش می کرد... و منی که از درون و بیرون میلرزیدم ... ولی با همه ی قدرتم ظاهرم رو و صدام رو آروم میکردم تا بتونم بگم درستش میکنیم...وقت هست درستش میکنیم....


و واقعااا، به معنای واقعی، از درون میلرزیدم.... که چطور درستش میکنیم؟ کی با پدر من میتونه دربیفته آخه.....


مسایلی هست که حال و توان گفتنش نیست... کاش این روزهای پر از دلهره برای داداشم تموم بشه و اون نتیجه ای که میخواد رو بگیره ... توی خونه قادر به حرف زدن نیستم از شدت حال بد.... حتی با همسرمم نمیتونم حرف بزنم.. به خودم میگم چی بهش بگم اخه، فقط اشکم میاد اگه حرف بزنم....



حالم خوش نیس...... خدایا یعنی میگذره این حال؟؟؟؟ استرس رو با تمام تنم حس میکنم...





منبع این نوشته : منبع
درستش ,میخواد ,داداشم ,درستش میکنیم

درست بشه فقط!..

امروز با داداشم حرف زدم... برام از حال و هوای خونه ی عروس جدید حرف زد و گفت که عروس جدید درستش میکنه... گفت فعلا که پدرش هنوز مخالفه و میگه راه دور سخته، ولی عروس جدید گفته من یکی دو روزه درستش میکنم و نهایتش اینکه یکی دو هفته عقبتر میفته همه چی...


اگر اینطور باشه که نگرانی من کمتره... انشالله درست بشه حتا اگه زمان بیشتری ببره...




منبع این نوشته : منبع
جدید ,عروس ,عروس جدید

کاش..

تهران خوب بود هاا، غیر از یه اعصاب خوردی که اون اولا درست شد و هنوزم ذهنم کمابیش درگیرشه

به خودم میگم دختر آخه تو چته چرا هولیییی، اخه گوش بده طرف چی میگه بعد هول هول یه کاری رو انجام بده

بیهوده الکی باعث شدم یه داستانی درست بشه و یه ناراحتی که غمش روی دلمه

همون غم باعث شد همه ی لحظات گردش و تفریح تهش یه غصه توی دلم باشه

البتهه به غیر از شب عروسی که هرچند کوتاه بود ولییی پر از خنده و شادی بود و واقعا دلم به همون خوشه

الانم که دو روزه برگشتیم. کار خونه تکونی رو امروز شروع کردم اما یه کم ناخوش احوالی باعث شده که زیادم کار خاصی نکنم


زبان هم که فاینالش رو شدم 88.5 و خوب بود

.

.

این دفعه منتظر چی باشیم؟ عید، که بگیم حالمون بهتر میشه

عید... یه هفته مونده

خونه تر و تمیز میشه.. برق میزنه

5ام 6ام هم که میرم شمال یه ده روزی



یه روزی یه جایی یه کسی یه جوری یه چیزی،،، صبر داشته باش صبر داشته باش.....


هرچی فک میکنم، انرژی منفیه بخاطر همون داستانیه که خودم مقصرش بودم...... دلم خیلی کدر شده واسش و همه ش با خودم در جنگ و جدالم...


درست میشه درست میشه صبر داشته باش صبر داشته باش......





منبع این نوشته : منبع
درست ,داشته ,باعث ,میشه ,درست میشه